حتماً همه شما شنيده‏ايد كه يك نفر در حضور اميرالمؤمنين(ع) گفت: استغفر الله. حضرت فرمود: مى‏دانى استغفار چيست؟ استغفار شش مؤلفه دارد كه وقتى دست به دست هم بدهند آن وقت مى‏شود استغفار و جبران اعمال گذشته. يكى از آنها را اين چنين فرمودند: اگر كسى بر اثر غذاى حرامى، گوشتى بر بدنش روئيده، بايد سعى كند تا اين گوشت آب شود تا باز زمينه تكرار گناه فراهم نشود. اگر حقّ الناس را ناديده گرفته، بايد ذى حق را پيدا كند و از او حلاليّت بطلبد و حقش را ادا كند. مى‏شود معده كسى را كه سم خورده به اندازه‏اى شست و شو داد كه از مرگ نجات يابد. ولى اگر مشخص شد سم در بدنش بيمارى‏هايى را توليد كرده، بر اعصابش اثر گذاشته و بدنش را ضعيف كرده است، آيا يك شست و شوى ساده كافى است؟ او بايد در معالجه مداومت كند تا آن آثار از بين برود. در توبه هم چنين چيزهايى وجود دارد. هر اندازه احساس پشيمانى از گناه و اميد به خدا، توأمان قوى‏تر شود، استعداد انسان براى درك رحمت الهى و براى قبول توبه‏اش بيشتر مى‏شود. وقتى اين حالت در انسان پيدا آمد، آن وقت متوجه خدا مى‏شود. زمانى كه چنين حالى براى او پيدا شد، قدم اوّل اعتراف به گناه است. سپس بايد با زبانى با خدا سخن گفت كه درياى رحمت الهى را به جوش بياورد. اگر به مضمونِ مناجات‏ها و دعاهاى بزرگى چون ابوحمزه‏ى ثمالى، دعاهاى توبه صحيفه سجاديه و همين مناجات تائبين دقت شود، ملاحظه مى‏كنيد همه آن دعاها ناظر به همين مراحل است. يعنى توجه به گناه و آثارش، اعتراف به خطا و توجه به خدا و تضرّع براى بخشيدن گناهان با زبان استرحام.گفتنى است هر چيزى يك زبان مخصوصى دارد، ادبيات و هنر، فلسفه، فقه و فقاهت و اخلاق زبان‏هاى خاص خود را دارند. مناجات هم زبان خاص خود را دارد. در مناجات قياس و استنتاج منطقى نيست، بلكه تعبيراتى به كار مى‏رود كه هم احساس ضعف خود و هم اميد به رحمت خدا تقويت شود.


بياناتى كه عرض شد، مقدمه‏اى بود براى اين كه عبارت‏هاى دعاى ذيل را بهتر درك كنيم:


«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، إلهي ألْبَسَتْني الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتي»؛ ابتداى كلام و مناجات، توجه به گناهان است و آثار بدى كه گناه براى انسان دارد. بيش از هر چيز، در اين مناجات روى اين مسأله تكيه شده كه گناهان باعث ذلّت انسان مى‏شود. پيشتر ذلّت انسان در پيشگاه الهى و اولياء خدا توضيح داده شد. توجه كنيم «عزّت و ذلّت»؛ اين طور نيست كه فقط مخصوص روز قيامت باشد. الان هم كسانى هستند كه در پيشگاه الهى هستند و روزى مى‏خورند. قرآن مى‏فرمايد: «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ4»؛ شهدا عندالله هستند و عندالله مرزوق‏اند. شهدا آن جا مهمان خدا هستند و خدا از ايشان پذيرايى مى‏كند. آن جا، عالَم محضرِ خداست، و سر سفره رحمت ميليون‏ها شهيد، انبياء و اولياء خدا حضور دارند. فرض كنيد، وقتى انسان گناه‏كارى با آن ذلّت، آلودگى و با آن زخم و چركى كه در اندامهايش بر اثر گناه هست وارد اين صحنه شود، برايش بدترين مجازات است. پيشتر گفته شد كه در همين عالم خدا بندگانى دارد كه به آنان توجه ويژه مى‏كند، «نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ5»؛

«أناجيه في ظلم الليل و نور النهار6»؛ «أنظر إليهم كل يوم سبعين مرة7»؛ خدا يك چنين بندگانى دارد. ما هم در يك مرحله‏اى افتاده‏ايم كه به واسطه گناهانمان، نه تنها عنايتى به ما نمى‏شود، بلكه رغبتى هم در عبادت نداريم، چيزى هم نمى‏فهميم و اين حالت تحيّر و وانهادگى، جز ذلّت چيزى نيست. در ابتداى اين مناجات روى اين حالت بيشتر تأكيد شده است. «إلهي ألْبَسَتْني الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتي،»؛ گناهان لباسِ ذلّت را به تن من پوشاندند.


«وَجَلَّلَني التَّباعُدُ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتي»؛ دور شدن از تو به تدريج لباس بيچارگى و بدبختى را به تن من كرد.
«وَأماتَ قَلْبي عَظيمُ جِنايَتي،»؛ از بس جنايت و گناه‏هاى عظيمى مرتكب شدم، قلبم مرده است. يعنى ملاك انسانيت از دست من رفته و با حيوانات فرقى ندارم. اين همان اعتراف به گناه و توجه به آثار بدى است كه بر گناه مترتب شده و آدم را به اين روز انداخته است. اما راه نجات از چنين پستى و ذلّتى چيست؟ يك راه آن، حيات قلب مرده با پذيرش توبه است. گفتنى است كه توبه گاهى به خدا نسبت داده مى‏شود و گاهى به بنده. توبه خدا اين است كه رحمتش را به انسان برگرداند و توبه انسان را بپذيرد:


«فَأحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أَمَلي وَبُغْيَتي، وَيا سُؤْلي وَمُنْيَتي،»؛ اى كسى كه تنها آرزوى من هستى و تنها كسى هستى كه مى‏توانم از او خواسته‏هايم را بخواهم. تو تنها خواسته منى. اگر تو باشى همه چيز هست، اگر دستم از دامن تو كوتاه شود، واى بر من! تو بيا اين دل مرده من را زنده كن، زندگى و سرمايه‏ام را و اين گذشته‏هايى كه من به آتش كشيده‏ام را دوباره به من برگردان.


«فَوَعِزَّتِكَ ما أجِدُ لِذُنُوبي سِواكَ غافِراً،»؛ توجه كنيد اينجا قسم مى‏خورد، شوخى بردار نيست. خدايا به عزّت تو قسم، هيچ راهى براى جبران گذشته‏هايم جز راه تو ندارم. چه كسى مى‏تواند عمر من را برگرداند و از گناهانم در گذرد. گناه من در پيشگاه توست، تو اگر راضى شوى، آن‏ها بخشيده مى‏شود و اگر تو آن‏ها را نيامرزى، چه كسى مى‏تواند ببخشد و من را از آثار و تبعاتش در امان بدارد

«فَوَعِزَّتِكَ ما أجِدُ لِذُنُوبي سِواكَ غافِراً،؟«؛ هيچ كسى را غير از تو نمى‏شناسم كه گناهان من را بيامرزد.


«وَلاَ أرى لِكَسْري غَيْرَكَ جابِراً،»؛ اين شكستگى‏ام را هيچ شكسته‏بندى نمى‏تواند جبران كند غير از تو.
«وَقَدْ خَضَعْتُ بِالإِنابَةِ إلَيْكَ وَعَنَوْتُ بِالإِسْتِكانَةِ لَدَيْكَ،»؛ حالا كه من هيچ چاره‏اى ندارم غير از تو، راهى نمى‏شناسم غير از درگاه تو، آمده‏ام درِ خانه تو، راهى غير از گدايى درِ خانه تو بلد نيستم، هيچ كس نمى‏تواند دردم را دوا كند و شكستگى‏هاى من را جبران كند، دستم به دامنت!


«فَإنْ رَدَدْتَني عَنْ جَنابِكَ فَبِمَنْ أعُوذُ»؛ بيان شد كه زبان مناجات زبان خاصى است، اين جاست كه مى‏گويد: خدا اگر من را از درِ خانه‏ات برانى به كجا پناه ببرم؟ اگر من را رد كردى، سراغ چه كسى بروم؟ به چه كسى پناهنده شوم؟ اين جا صحبت از استدلال نيست، زبان استرحام است، يعنى چيزى بگويد كه موجب رحمِ شنونده شود. تو رحيم هستى، تو حاضر نيستى به من بگويى: برو گم‏شو، آخر تو خدايى. اگر در خانه كس ديگرى را مى‏زدم، ممكن بود كه مرا رد كند، اما تو خدايى، و نخواهى گفت: برو هر جا كه بودى! مى‏دانى من جاى ديگرى ندارم كه بروم. البته خدا اينها را مى‏داند، كلام در اين است كه ما براى حال مناجات، استعداد دريافت رحمت را پيدا مى‏كنيم. آن وقتى كه رحمت سرازير مى‏شود، بايد ظرفى باشد كه استعداد پذيرشش را داشته باشد. بايد اين حال را پيدا كنيم تا رحمت خدا شامل حالمان شود.


»فَإنْ رَدَدْتَني عَنْ جَنابِكَ فَبِمَنْ أعُوذُ»؛ مفهوم اين عبارت همان مطالب پيشين است با تعبير ديگرى. مى‏گويد: اگر تو من را از پيشگاه خودت برانى به چه كسى پناه ببرم؟«فَوا أسَفاهُ مِنْ خَجْلَتي وافْتِضاحي»؛ چه كنم با اين خجالت و با اين رسوايى؟
«وَوا لَهْفاهُ مِنْ سُوءِ عَمَلي وَاجْتِراحي.»؛ چقدر جاى پشيمانى و ندامت دارد، اين اعمال زشتى را كه انجام دادم و مرتكب شدم.


1.؛ بحار الانوار، ج99، ص 55.

2. زمر، 53.

3. نهج‏البلاغة، ص 96، خ 65.

4.؛ آل‏عمران / 169.

5. نهج‏البلاغة، ص 342، خطبه 222.

6. بحارالأنوار، ج 74، ص 28، باب 2، روايت 6.

7. بحار الانوار، ج74، ص 23.